|
..:: دوستان دستی که کار از دست رفت ::..
|
اول که عذرخواهی می کنم از اینکه این مدت بنا به دلایلی نشد بیام و بنویسم. بعضی از دوستان تا حدودی در جریان بودند. حقیقت امر این هست که قصد نداشتم حتی این پست رو بنویسم اما امروز که نظرات رو چک/تایید کردم از لطف دوستان خجالت کشیدم... تا چند مدت پیش یک دلیل برای ننوشتن داشتم و بعد از اون دلیلی برای نوشتن ندارم، اگه اجازه بدید بگذریم.
گمان نکنم که پیرسوک پست جدیدی داشته باشه که اگه بخوام بنویسم چندان از روی میل و سر ذوق نخواهد بود. از لطف همه دوستان وبلاگی عزیز بسیار سپاسگذارم و امیدوارم عذر تقصیر این برادر کوچکترتون رو بپذیرید. امیدوارم هنوز پیرسوک رو دوست خودتون بدونید و این غیبت و این ننوشتن رو خدای ناکرده به حساب بی معرفتی نگذارید.
مطمئن باشید اگر حرفی برای گفتن باشه فی الفور دست به کیبورد خواهم شد و خواهم نوشت. دیگه نمیدونم چی بنویسم. فقط برای همه دوستان عزیزم خواهر و برادرهای وبلاگی، دوستانی که سعادت دیدنشون رو داشتم یا نداشتم آرزوی بهروزی دارم.
موفق و موید باشید
پیرسوک
خردادماه 90
با شما هستم
آهای وبلاگی ها
شما را چه شده است؟
که اینچنین گَرد مرگ به فضای وبلاگها پاشیده اند؟
بنویسید،
که ننوشتن و نگفتن و نشنیدن
مرگ است
.
.
.
نمیرید لطفاً*
* رونوشت به همه دوستان، علی الخصوص خودم
اینایی که وسط این همه اعتیاد رنگ و وا رنگ معتاد ِ گـــودر شدن، اه... مملکته داریم!
* فا: فاضلاب
** ریـپَـس: (ripas) واژه ای است شیرازی. پشت سر هم، تکرار شونده.
این وبلاگ به یکی از دلایل زیر مسدود شده است
D: شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کـــــز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
اینایی که نشستن زور میزنن ژانر بقیه رو در بیارن اما آخر سر خاطرات خودشونو مینویسن!
تا مــــــرد سخن نگفته باشد
به شرافتم سوگند این جمله رو مدتهاست نشنیده ام.
وارد اتاق شدم نشستم، هیچ کداممان هیچ نمی گوییم. نگاهم می کند، من هم. می گویم سرما خورده اَ... چوب بستنی را فرو می کند ته حلقم، نگاهی می کند و شروع می کند به نوشتن، من که تازه مجال صحبت کردن یافته ام شرح ماوقع را می گویم، بیشتر توضیح می دهم که از چند روز پیش بدون گلو درد شروع شده و... که آقای دکتر نسخه را می چپاند توی دستم و فریاد می زند: مریض ِ بعد!
.
.
.
حکایت:
طبیبی را پرسیدند که : با چندین فضیلت و مدرک و تخصص و کوفت که تو را است باب ِ مصاحبت با مریضان و ناتندرستان چرا همی نکنی که دردشان همی شناسی و نسخه بر باد هوا ننوشتی؟ طبیب را حالی دگرگون نشد و به طیب خاطر نعره برآورد : مریض ِ بعد!
بیت:
نکند دکتر هوشمند سوال مگر آنکه مریض خود گوید
گفتن و نگفتنش بیجاست دکتر ِ ما نسخه از بَر گویددلم تنگ ِ یک گپ دوستانه است که ناغافل پا بدهد. از آن موقعیت های نابی که حرفها بر جان بنشیند، دغدغه ای و بانگ جَرسی نباشد. از آن موقعیت هایی که بیشتر من بگویم تا بشنوم... اصلاً همه اش را من بگویم و بگویم و بگویم و او بشنود و بشنود و بشنود.

کبک . [ ک َ ] (اِ) پرنده ای است معروف از راسته مرغان که قدی کوتاه و تنه ای خپله دارد، دمش کوتاه و سرش کوچک و بدون کاکل و منقارش کوتاه و ضخیم است. به جهت استفاده از گوشت وی آن را شکار کنند و آن را از جمله طعامهای بسیار لذیذ شمارند. در حدود هشت گونه از این پرنده شناخته شده که همه در نقاط کوهستانی آسیا و اروپا می زیند. معمولاً این پرنده در اماکن بدون درخت و باصطلاح روباز زندگی می کند و روی شاخه ها نمی رود* و من نمی دانم چرا امروز یک دانه از این پرنده که جثه ای چاق و چِله داشت، روی دیوار حیاطمان نشسته بود و بـــِر و بـــِر به من نگاه می کرد. آخر شاخه ی درخت ِ نارنج ِ خانه ی ما در مرکز شهر نه مکان ِ بدون درخت است و نه نقطه کوهستانی!**
.
.
.
* برداشتی کلی از معنی واژه "کبک" در لغتنامه دهخدا
** شرح ما وقع ِ امروز
.
زرشک نوشت: پس از این اتفاق تلاش من برای گرفتار کردن این موجود زیبا و لذیذ بی نتیجه ماند و کبک از حیاط پرید!