|
..:: درآ که در دل خسته توان در آید باز ::..
|
رســــماً تـــــــنبل شــــده ام!*
* هرچه خواستم از جوانب مختلف برایتان داستان سرایی کنم که چه اتفاقاتی افتاده و مثلاً به فلان دلیل کاملاً موجه دست از رویاهایم کشیده ام نتوانستم. تمام زندگی ام توی همان یک جمله خلاصه شده است.
* برگرفته از سایت الف
در آنجا [باغهاى بهشتى] نه بیهودهاى مىشنوند و نه [سخنى] گناهآلود «25»
هر چه هست سلام است و سخن سالم «26»
(توضیح آنکه این مطلب را دیروز عصر نوشتم و دیشب بعدالتحریری به آن افزودم. دیروز دل پری داشتم و فقط نوشتم اما مجال ارسالش را نداشتم، بدون کم و زیادی منتشر می کنم)
خداوند از باعث و بانی این جوی که در مملکت درست شد نگذرد، شاید هم زخمی قدیمی بود که تازه شد و نمک برویش پاشیده شد که بنظر نیز چنین بود. اگر تا مدتی قبل اختلاف سلیقه ی سیاسی بود بین مردم، خانواده ها، خواهر و برادرها و دوستان و آشنایان امروز بدل شده است به جدال سیاسی. امروز عده ی عدیده ای را می بینم که خواسته اش نه تنها برآورده نشده است بلکه جواب روشنی هم به خواسته اش داده نشده است. صدایش را در گلو می خواهند و نه بر زبان. جگرم خون است از این همه اتفاق، این همه درگیری...سر بحث هم که باز می شود آخرش با کرام الکاتبین است.
چند روز پیش کلاس تدریس یک نرم افزار داشتم، کارکرد کلید Undo* را توضیح می دادم. یک نفر گفت "کاش زندگیمان هم Undo داشت!"
همه خندیدند، من هم خندیدم.
همه ما می دانستیم که این فقط یک رویاست، رویایی بامزه در آن لحظه. البته رویایی تر از آن به نظر من اینست که همه ما در کنار هم زندگی کنیم و مراقب حریم هم باشیم. حق کسی را پایمال نکنیم. "حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد". به سلایق اعم از سیاسی و فرهنگی و اعتقادی همدیگر احترام بگذاریم. و هزاران مورد دیگر که می دانم و می دانید.
برگردم به حال و به واقعیت.
برایم مهم نیست که چه کسی چهار سال رییس دولت است-و
باالطبع زیر دستانش جولان میدهند این سالها را-، یعنی دیگر برایم مهم نیست...
اما آه من پشت سرش خواهد بود نه بخاطر اینکه کس دیگری را
مناسب تر از او می دیدم، والله نه. بخاطر اینکه بدعتی گذاشت از همان ابتدا که
تخریب بود و بددهانی و بنای دشمنی با هر آنکه میگفت اشتباه می کنی. وضع کنونی را
هم از مهر ایشان میدانم و بس، از همان شبی که پرده های ادب را در نوبت اول صحبتش
درید و آسمان بر ریسمان دوخت... این چهار سال نیز بگذرد اما این بدعت را بعید می
دانم. امروز وقتی میبینم که در خیابانهای شهرم عده ای که معلوم نیست از کجا آمده
اند مردم را به باد ناسزا و کتک و تخریب اموال گرفته اند و پلاک ماشین ها می کنند
و شیشه ها خرد می کنند بر هرآنکس که چنین اجازه ای به آنان داده است سزا می
گویم... کاش مرد بودند و با لباسی مشخص می آمدند تا همه تکلیفشان را بدانند.
.
.
.
چند نفری از شما مرا میشناسند از کمی نزدیکتر. اهل سیاست نبوده و نیستم اما، اما دلم خون شده از این همه ناهماهنگی از جمله چیزهایی که به دیگران اجازه میدهد ما را جهان سومی بنامند و تحقیرمان کنند. نمی دانم حق با چه کسی است اما گاندی را همه جهان متفق القول با عزت و محترم می شمارند و نه تنها مردم هند. کاش رئوس قدرت کمی تحملشان را بیشتر کنند. حرف مردم را بشنوند. از سیمایی که که از کیسه ی این مردم است برای همه ی آنها هزینه می کرد و نه تنها برای "از الباقی بهترانشان".
بعد التحریر**: صحبت های رییس مجلس را شنیدم، حقیقتش را
بخواهید حس کردم که حرف دل مردم را می زند، بعد از هشت روز یک نفر حرف حق زد، دلم
آرام نمی گیرد که این سخنان برای آنان که باید گوش شنوا داشته باشند ذره ای اثر
بخش باشد.
-------------------------------------------------------------------------------------------
* بازگشت به حالت قبل، خنثی کردن(می دانم که می دانید،
بالاجبار نوشتم که بعداً خودم فراموش نکنم!)
** نزدیک به 6 ساعت بعد از نوشتن مطلب بالا
امکانات: آب، برق، تلفون، دوستانی بهتر از آب روان، سرویس نسبتاً بهداشتی، سوسمار لغزنده، دو جین "کما فی السابق" فرد اعلا و...
به بهترین پیشنهادات به قید قرعه جوایزی نیز اهدا خواهد گردید.
جهت پرداخت می توانید از کارتهای عضو شبکه شتاب و کارت سوخت نیز استفاده نمایید.
سال نو مبارک بر جملگی دوستان عزیزتر از گل
@};-
- اتفاق نامبارک این است که علی رغم میل باطنی و تلاش ظاهری مدتی است نامیزان شده ام(که البته شما نشنیده بگیرید).
- علی ای حال اتفاق مبارک این خواهد بود که شمایی که دست ِ دل در راز و نیاز دارید یادی کنید از جملگی محتاجان به دعا.
- و ایضاً اتفاق نامبارک این خواهد بود که...*
* نگویم بهتر است. حسب الامر قدما که گفته اند: "بد نگویید که بد نبینید."
- حاضرند خانه هاشان را به آقا و خانم اسمیت اجاره دهند اما به حضرت عیسی(ع) نه! فقط یک گناه وجود دارد!
- کسی امروز به من گفت شما آنجائی ها خوش بحالتان است٬ یک ماهی آنجا بودم و زندگی را در جریان و شاداب یافتم... حرفش به دلم نشست آخر من هم یک ماهی است اینجا بوده ام و دیدم مردم بدنبال خوشی می دوند امان از اینکه خوشبختی پشت سرشان است!*
- می گویند چرا پشت برخی از کلماتتان "و" می گذارید ولی خودشان هم نمی دانند چرا آنها این کار را نمی کنند!
- این روزها - گاهی اوقات - بیش از پیش شاکی ام و تنها٬ فکر کردم خداوند مهربان ما را از آنجا اجتماعی آفرید تا قسمتی از مشکلاتمان را با دست و دل یکدیگر حل کنیم تا بیشتر شکرش بجای آوریم و کمتر شکایت کنیم
- کمتر خواب می بینم ولی وقتی میبینم... گمانم این چندمین (کمتر از انگشتان یک دست) خوابی بود که اشکم دم مشکم داد... "عشقتان را به عزیزانتان ابراز کنید٬ امکان دارد فردا خیلی دیر شود"
- مدتی است مشکوک می زند... سکوتش نگرانم می کند...
- ...
* یادتان است آن سگی که در برنامه کودک بدنبال دم خود میدوید و هیچوقت نمیرسید!؟