تبليغاتX
پیرسوک

پیرسوک

..:: درآ که در دل خسته توان در آید باز ::..

همیشه پس از اتفاقات بزرگ

- خبرهای دور از انتظار -

سکوتی هست

و تأملی - بازگشتی -

در فکر فرو می روی

...

و همچنان سکوت است و سکوت

- و امید... -

+ نبشته به یوم  ششم آذر 1386ساعت   توسط ...  | 

سر کوه بلند ابر است و باران
زمین غرق گل و سبزه ی بهاران
گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت است
برای آن که دور افتد ز یاران*


* مدتی است عزیزی از دیار قدیم به خوابم می آید و خواب پریشان ریش ریش می کند و دیگر هیچ...
- کم می شود که آن روز روز شود! -
می دانم -و نمی دانم- چون و چرای ماجرا را اما...
زبان -حساب و کتاب- نفهم است این دل من، هر بار که کل ماجرا را برایش از سیر تا پیاز تعریف و تفسیر می کنم
می گویم برای چه کار به اینجا کشید
می گویم باید چنین می شد تا سنگ روی سنگ بند شود
می گویم هر چیزی که تو می خواهی شاید بصلاح نباشد
می گویم شاید تقدیر اینچنین بوده
و می گویم و می گویم...
...
مکثی می کند، می گوید: فهمیدم... اما...

{ اما... امان از این اما... }



+ نبشته به یوم  بیست و دوم آبان 1386ساعت   توسط ...  | 

 

نمیدانم چند شب پیش بود
یا چند سال قبل!
فقط یادم است 
کودک میگفت:

"خسته ام کردی
 همه را فهمیدی
غیر از من
من هم
همه را بخشیدم
غیر از تو!"


پس از آن روی برگرداند و دیگر هیچ نگفت

 

+ نبشته به یوم  یکم شهریور 1386ساعت   توسط ...  | 


روزها نیمی بکار بی مایه و نیمی به خواب بیراهه می گذرانم

- مجنون شده ام -

در خیابان پشت چراغ قرمز بودم بنده خدائی سر صحبت باز کرد٬ یادم نیست چه گفتیم فقط یکدفعه وسط صحبت* بی اختیار راه افتادم و بدون هیچ توجهی رفتم! بعد از طی مسافت زیادی متوجه این موضوع شدم..!

- دست خودم نبود -

هرچه هم که به در و دیوار می زنم برای یک وجب جای با عزت گوئی نمی شود

- نمیخواهد بشود! -

با لبخندی به پیشواز می آیند چنان که می گویم مجـ... بی تفاوت بدرقه ام می کنند

- بدرقه ام هم نمی کنند! -

با چه شوقی عزم سفر کرده بودم و چه برنامه ها...
هیچکس از لحظه ای بعد خبری ندارد که چه می شود و چه نمی شود اما...

- اما هیچ! -

انگار پیش رویم کسی نشسته و شکرپلو را با خورشت هویج و ترشی و ماست یکجا می خورد و محکومم به تماشا و ولاغیر!
فی الحال که دست روزگار بجز   سکون   ارمغانی نداشت

- مجنون شده ام -
.
.
.

* در متن اصلی "اوسط الصحبت" ذکر شده بود که فی المجلس به اصالت پارسی برگردان شد.



ب.ف: گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید --- گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو

+ نبشته به یوم  بیست و دوم مرداد 1386ساعت   توسط ...  | 

همه بدبختیهای از زمانی شروع می شود که حرف ابلهان ( همان خردمندانِ زندگی بیمار خودشان ) برایتان مهم می شود و حماقتهای احمقانه شان را برایتان با شکوه جلوه می کنند و وقتی شما نیز مثل آنها شدید تازه خیالشان راحت می شود که یک فیل به فیلهای بالای درخت اظافه گشته!

همین که به خود آیید و راه خویش در پیش گیرید پچپچ ها شروع می شود و چپچپ نگاهتان می کنند و در ایدئولوژی های کثیفشان محکومتان می کنند که به گمان پریشان خودشان کمکتان کنند تا از جهل تان که مثل روز براشان روشن است نجاتتان دهند ( بخوانید "به لجن بکشانندتان!" )

 

ب.ف: همی رویم به شیراز با عنایت بخت --- زهی رفیق که بختم به همرهی آورد

+ نبشته به یوم  هفدهم مرداد 1386ساعت   توسط ...  | 

- مقابلم ایستاده و از شنیدن جواب دلخواه خود راضی بنظر میرسد٬ نفر اول نیست آخری هم نخواهد بود. حکایت همان پاهای خرس خورده است و سکوت!

- نمیدانم از کجا آب می خورد; خواب سحر مادر یا کرم و لطف خداوندگار یا هر دو... در این ماجرا همین بس که از جانب خود مطمئنم که هیچکاره ام.

- اندیشه هاشان هم مثل تمام دکانهاشان خاک گرفته! اگر با لباسی شیک و پیک بسراغشان بروی نوکریت را هم می کنند... اما امان از روزی که ساده باشی "چه در باجه بانک چه در زیر درخت..."

- کاری به سهمیه بندی بنزین و - اخیراً - گاز و سینمای خلاف جهت و طرح امنیت و غیره و ذلک ندارم... فقط انتظار شور و نشاط جامعه و صبحانه ی نان و پنیر و نفت را می کشم!

- ۴۸ ساعت من رو توی جاده های مملکت سرگردان کرده اونوقت بالا سر میزش نوشته:
صدها فرشته بوسه بر آن دست می زنند --- کز کار خلق یکی گره بسته وا کند

 

ب.ف: آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات --- در یکی نامه محالست که تحریر کنم

+ نبشته به یوم  بیست و هشتم تیر 1386ساعت   توسط ...  | 

 

مانده ام لنگ در هوا!
هر روز پاهایم سنگینتر میشود
و دلم آسمانی تر


گاهی اوقات - فکر میکنم - چنان آسمانیم که شدت زمین خوردنم بسیار میشود

 

و من مانده ام...

 

 

ب.ف: فرزند زمان خویشتن باش

+ نبشته به یوم  بیست و ششم تیر 1386ساعت   توسط ...  | 

 

سوسماری لغزید
راه افتادم...

 

دیماه ۱۳۸۵

 

+ نبشته به یوم  یکم دی 1385ساعت   توسط ...  | 


چیست فایده ی آب درون کوزه!؟
                            وقتی تشنه لب گرد جهان می گردیم...

و چیست فایده ی خدایی نزدیکتر از رگ گردن!؟
                            وقتی به اندازه ی کل کائنات ازو دوریم...

 

+ نبشته به یوم  سی ام مهر 1385ساعت   توسط ... 

داد و غوغا می شود تا کم فروشی می کنند
باز هم از صبح فردا کم فروشی می کنند

کاسبان پشت ترازو ، کارمندان پشت میز
صحبت از پول است هرجا کم فروشی می کنند

کارمند ثبت و سوزنبان و مامور پلیس
برقی و نجار و نانوا کم فروشی می کنند

مادران درخواندن لالایی واهدای شیر
کودکان هم توی لالا کم فروشی می کنند !

دختران شهرمان حاضر به امر ازدواج
منتها مامان و بابا کم فروشی می کنند

درمحا کم قاضیان و در میادین داوران
هر کسی حتی کولینا ! کم فروشی می کنند

آب می بند ند در برنامه هاشان مثل دوغ
در صدا هم مثل سیما کم فروشی می کنند

متنها ی لوس و اشکالات صحنه جای خود
مجریان هنگام اجرا کم فروشی می کنند

گر سر وپایت بگیرد درد، درمانگاه ها
توی درمانت سراپا کم فروشی می کنند

من خودم دیدم که بعضی رستورا نهای بزرگ
درسوسیس-کالباس ِ پیتزا کم فروشی می کنند

متن خیلی از خبرها تیغ سانسور می خورد
فی المثل ایرنا وایسنا کم فروشی می کنند

صحبت از اینجا و آنجا نیست ، هرجایی شده
بدتر از اینجا در آنجا کم فروشی می کنند

دوستم می گفت بسیاری سفارتخانه ها
در صدور برگ ویزا کم فروشی می کنند !

برخی استادان دانشگاههای معتبر
موقع حل معما کم فروشی می کنند

کشور ایران کش آمد در سفر از بس که ” تی…
…بی تی ” و ایران پیما کم فروشی می کنند

در آسانسور ، در توالت ، در ستون ، درپنجره(!)
برج سازان تا ثریا کم فروشی می کنند

ميوه هايش خوب بود اما مشما پاره شد
اصغر آقا در مشما كم فروشي مي كنند !

خودروسازان توی شمع و پیستون و سرسیلندر
یا ته ِ چارشاخ گاردا{ن!} کم فروشی می کنند

در نفس خواننده ها هر وقت کم می آورند
توی آها ها هاها ها کم فروشی می کنند !

مطمئنا بعضی از افراد در بعضی امور
از گذشته تا به حالا کم فروشی می کنند

” گوییا باور نمی دارند روز داوری”
از تریبون رفته بالا کم فروشی می کنند

کم فروشی شیوه ی بسیار معمولی شده
من شنیدم در اروپا کم فروشی می کنند

قافیه هر چند بسیار است گاهی وقتها
شاعران هم در غزلها کم فروشی می کنند

در شگفتم من که بعضی عاشقان هفتاد سال
در بروز عشق حتی کم فروشی می کنند

گفتم : از آتش نمی ترسی ؟ به من خندید و گفت :
در جهنم هم ایشالا کم فروشی می کنند

خوش به حال مردمانی که در این بازارها
توی دلبستن به دنیا کم فروشی می کنند

جیب آنها پر شد از این کم فروشی هایشان
شعر من هم جور شد با ” کم فروشی می کنند*

 

* مهدي استاد احمد / منبع: http://www.tasnim.parazit.ir/ 

+ نبشته به یوم  سی ام مهر 1385ساعت   توسط ...  |