تبليغاتX
پیرسوک
..:: درآ که در دل خسته توان در آید باز ::..


رســــماً تـــــــنبل شــــده ام!*



* هرچه خواستم از جوانب مختلف برایتان داستان سرایی کنم که چه اتفاقاتی افتاده و مثلاً به فلان دلیل کاملاً موجه دست از رویاهایم کشیده ام نتوانستم. تمام زندگی ام توی همان یک جمله خلاصه شده است.


+ نوشته شده در  دوازدهم تیر 1388ساعت   توسط ...  | 

اين شبها خوابهاي عجيبي مي‌بينم، خوابهايي گاهي وحشتناك، گاهي خنده‌دار و گاهي غم‌انگيز.

ديشب خواب ديدم روز 23 خرداد ماه است. تلويزيون بعد از اعلام نتايج انتخابات، بيانيه آقاي موسوي را خواند كه در آن آقاي موسوي از 40 هزار ناظرش در صندوقها و نيز همه هوادارانش خواست گزارش تخلفات انتخابات يروز را با مدارك و اسناد مربوطه به ستادهاي شهرستاني ايشان بدهند تا به ستادهاي استاني و ستاد مركزي ارسال شود و پس از دسته‌بندي، شكايت ايشان در مهلت قانوني به شوراي نگهبان داده شود. بعد از بيانيه آقاي موسوي تلويزيون بيانيه آقاي احمدي‌نژاد را هم خواند كه در آن ايشان از همه راي دهنده‌ها تشكر و اعلام كرد در دوره جديد سعي مي‌كند به انتقادات كارشناسان و نخبه‌ها و رقباي انتخاباتي توجه كند تا در چهار سال آينده انتقادات كمتري متوجه دولت باشد.

بعد خواب ديدم از همان ظهر روز شنبه 23 خرداد تلويزيون از آقايان موسوي و كروبي دعوت كرد تا در برنامه هاي مختلف تلويزيوني حرفها و اعتراضاتشان را بگويند. آنها هم بدون اينكه شرطي بگذارند، پذيرفتند و از آن شب شبكه‌هاي مختلف از بس قيافه موسوي و كروبي را نشان مي‌داد، مردم حرصشان در مي‌آمد مي‌رفتند سراغ ماهواره.

بعد خواب ديدم آقاي موسوي از وزارت كشور رسما درخواست برگزاري تجمع كرد. وزارت كشور هم استاديوم آزادي را پيشنهاد داد و آقاي موسوي پذيرفت.

عده زيادي در بعدازظهر 24 خرداد در استاديوم آزادي جمع شدند. در ورودي استاديوم به شركت‌كننده‌ها مانتو يا تي‌شرت سبز و آبميوه خنك مي‌دادند اما كسي نمي‌گرفت چون همه مي‌گفتند ممكن است اينها را از پول رشوه‌هاي توتال و استات اويل خريده باشند و پوشيدني و خوردني شبهه ناك نپوشيم و نخوريم بهتر است. بعد آقاي احمدي‌نژاد با هماهنگي آقاي موسوي در جمع حاضر شد و پشت تريبون قرار گرفت. اول همه سوت مي‌زدند و هو مي كردند اما احمدي‌نژاد جو را به دست گرفت و گفت من مخلص همه شما هستم. اگر آقاي موسوي نتوانست تقلب گسترده در انتخابات را اثبات كند، به ايشان پيشنهاد مي كنم يك حزب قوي مخالف دولت درست كنند همه شما هم در حزب ايشان فعال باشيد ونقاط ضعف و اشتباهات احتمالي دولت را بمن بگويند. من قول مي‌دهم به خواسته‌ها و انتقادهاي شما اگر در چارچوب قانون باشد، فورا ترتيب اثر دهم. بعد هم جمعيت احمدي‌نژاد را تشويق كردند.

ديشب باز خواب ديدم آقاي احمدي‌نژاد به آقاي هاشمي نامه نوشته و بخاطر حرفهايش در مناظره با آقاي موسوي حلاليت خواسته در آخر نامه هم تاكيد كرده مداركم درباره آقازاده‌هاي شما را مي‌دهم دادگاه تا بررسي و حكم صادر كند. آقاي هاشمي هم جواب داده اولا كه خدا ببخشد ثانيا كار خوبي مي‌كنيد اتفاقا يكبار براي هميشه اين حرفهايي كه پشت سر مهدي و فائزه مي‌زنند روشن شود، خيلي هم خوب است.

بعد خواب ديدم مجلس عروسي ندا آقاسلطان با كاسپين ماكان برقرار شده و سر يك ميز چهار نامزد انتخابات نشسته اند مهمانها هم جمع‌ شده‌اند و با موبايل‌هايشان از اين چهار نفر هي عكس مي‌گيرند. من هم رفتم جلو تا عكس بگيرم. آقاي احمدي‌نژاد موبايلش را در‌آورد و گفت: بگذاريد چند تا جوك احمدي‌نژادي واسه‌تون بخونم بخندين. موسوي پرسيد مگه اس ام اس‌ها وصل شده؟! رضايي گفت: بياين از وقت استفاده كنيم مساله فدراليسم اقتصادي رو براتون باز كنم. كروبي گفت: تو رو خدا ول كن. بعدا با كارشناسام جلسه مي‌گذارم بيا براشون توضيح بده. ‌آقاي احمدي‌نژاد گفت: راستي آقاي كروبي بالاخره نگفتي اون 300 ميليون تومان رو براي چي از شهرام جزايري گرفتي؟ موسوي گفت: تو رو خدا بس كن تو كه خرت از پل گذشت...

اين شبها خوابهاي عجيبي مي‌بينم، خوابهايي گاهي وحشتناك، گاهي خنده‌دار و گاهي غم‌انگيز..



* برگرفته از سایت الف

+ نوشته شده در  هفتم تیر 1388ساعت   توسط ...  | 




...

در آنجا [باغهاى بهشتى] نه بیهوده‏اى مى‏شنوند و نه [سخنى] گناه‏آلود۝۝۝ «25»

هر چه هست سلام است و سخن سالم «26»

...

(سوره واقعه)


+ نوشته شده در  سوم تیر 1388ساعت   توسط ... 

(توضیح آنکه این مطلب را دیروز عصر نوشتم و دیشب بعدالتحریری به آن افزودم. دیروز دل پری داشتم و فقط نوشتم اما مجال ارسالش را نداشتم، بدون کم و زیادی منتشر می کنم)

خداوند از باعث و بانی این جوی که در مملکت درست شد نگذرد، شاید هم زخمی قدیمی بود که تازه شد و نمک برویش پاشیده شد که بنظر نیز چنین بود. اگر تا مدتی قبل اختلاف سلیقه ی سیاسی بود بین مردم، خانواده ها، خواهر و برادرها و دوستان و آشنایان امروز بدل شده است به جدال سیاسی. امروز عده ی عدیده ای را می بینم که خواسته اش نه تنها برآورده نشده است بلکه جواب روشنی هم به خواسته اش داده نشده است. صدایش را در گلو می خواهند و نه بر زبان. جگرم خون است از این همه اتفاق، این همه درگیری...سر بحث هم که باز می شود آخرش با کرام الکاتبین است.

چند روز پیش کلاس تدریس یک نرم افزار داشتم، کارکرد کلید Undo* را توضیح می دادم. یک نفر گفت "کاش زندگیمان هم Undo داشت!"

همه خندیدند، من هم خندیدم.

همه ما می دانستیم که این فقط یک رویاست، رویایی بامزه در آن لحظه. البته رویایی تر از آن به نظر من اینست که همه ما در کنار هم زندگی کنیم و مراقب حریم هم باشیم. حق کسی را پایمال نکنیم. "حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد". به سلایق اعم از سیاسی و فرهنگی و اعتقادی همدیگر احترام بگذاریم. و هزاران مورد دیگر که می دانم و می دانید.

برگردم به حال و به واقعیت.
برایم مهم نیست که چه کسی چهار سال رییس دولت است-و باالطبع زیر دستانش جولان میدهند این سالها را-، یعنی دیگر برایم مهم نیست...
اما آه من پشت سرش خواهد بود نه بخاطر اینکه کس دیگری را مناسب تر از او می دیدم، والله نه. بخاطر اینکه بدعتی گذاشت از همان ابتدا که تخریب بود و بددهانی و بنای دشمنی با هر آنکه میگفت اشتباه می کنی. وضع کنونی را هم از مهر ایشان میدانم و بس، از همان شبی که پرده های ادب را در نوبت اول صحبتش درید و آسمان بر ریسمان دوخت... این چهار سال نیز بگذرد اما این بدعت را بعید می دانم. امروز وقتی میبینم که در خیابانهای شهرم عده ای که معلوم نیست از کجا آمده اند مردم را به باد ناسزا و کتک و تخریب اموال گرفته اند و پلاک ماشین ها می کنند و شیشه ها خرد می کنند بر هرآنکس که چنین اجازه ای به آنان داده است سزا می گویم... کاش مرد بودند و با لباسی مشخص می آمدند تا همه تکلیفشان را بدانند.

.
.
.

چند نفری از شما مرا میشناسند از کمی نزدیکتر. اهل سیاست نبوده و نیستم اما، اما دلم خون شده از این همه ناهماهنگی از جمله چیزهایی که به دیگران اجازه میدهد ما را جهان سومی بنامند و تحقیرمان کنند. نمی دانم حق با چه کسی است اما گاندی را همه جهان متفق القول با عزت و محترم می شمارند و نه تنها مردم هند. کاش رئوس قدرت کمی تحملشان را بیشتر کنند. حرف مردم را بشنوند. از سیمایی که که از کیسه ی این مردم است برای همه ی آنها هزینه می کرد و نه تنها برای "از الباقی بهترانشان".



بعد التحریر**: صحبت های رییس مجلس را شنیدم، حقیقتش را بخواهید حس کردم که حرف دل مردم را می زند، بعد از هشت روز یک نفر حرف حق زد، دلم آرام نمی گیرد که این سخنان برای آنان که باید گوش شنوا داشته باشند ذره ای اثر بخش باشد.

-------------------------------------------------------------------------------------------

* بازگشت به حالت قبل، خنثی کردن(می دانم که می دانید، بالاجبار نوشتم که بعداً خودم فراموش نکنم!)
** نزدیک به 6 ساعت بعد از نوشتن مطلب بالا

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1388ساعت   توسط ...  | 

سرقفلی یک باب وبلاگ بعلت تغییر شغل با جواز نوشتن "حرف دل" در بهترین نقطه بلاگفا -سر نبش- با چشم انداز عالی -میز کار شیک + پیوندهای روزانه بروز + قالب ویرایش شده سی دی خور و روکش چرم - و با شرایط ویژه و استثنائی بفروش می رسد. ضمناً نویسنده ی قبلی بعلت مشغله و پاره ای مسایل شخصی کمتر موجبات استهلاک وبلاگ را فراهم نموده است.

امکانات: آب، برق، تلفون، دوستانی بهتر از آب روان، سرویس نسبتاً بهداشتی، سوسمار لغزنده، دو جین "کما فی السابق" فرد اعلا و...

به بهترین پیشنهادات به قید قرعه جوایزی نیز اهدا خواهد گردید.

جهت پرداخت می توانید از کارتهای عضو شبکه شتاب و کارت سوخت نیز استفاده نمایید.


+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط ...  | 



سال نو مبارک بر جملگی دوستان عزیزتر از گل

@};-





+ نوشته شده در  سی ام اسفند 1387ساعت   توسط ...  | 

- اتفاق مبارک این است که عیدتان مبارک باشد بسی بسیار.

- اتفاق نامبارک این است که علی رغم میل باطنی و تلاش ظاهری مدتی است نامیزان شده ام(که البته شما نشنیده بگیرید).

- علی ای حال اتفاق مبارک این خواهد بود که شمایی که دست ِ دل در راز و نیاز دارید یادی کنید از جملگی محتاجان به دعا.

- و ایضاً اتفاق نامبارک این خواهد بود که...*


* نگویم بهتر است. حسب الامر قدما که گفته اند: "بد نگویید که بد نبینید."


+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1387ساعت   توسط ...  | 

"عقيل بن معقول"را سكته كامل عارض شد و دفعتاً واحده از دار دنيا برفت.چون چهل روز بگذشت،شب در خواب،به خواب احمد آمد،و اين احمد صاحبخانه وي بود در نارمك.و احمد او را گفت:
-چوني در آن غربت خاك كه تويي؟
گفت:اين جاي كه منزل گزيده ام جايي‌ست بس تنگ و تاريك و بويناك كه خفتن در آن بسي دشوار است و آسودن مشكل.لكن مرا بسي نيكوتر است از آن خانه كه در نارمك به اجاره داشتم؛و دليل،آن كه نه برق منقطع گردد،نه آب و نه هر دم چون تو موجري بر سر من آيد كه:اي عقيل برخيز و خانه بپرداز كه اجاره سر آمده است.



به یاد "منوچهر احترامی"

+ نوشته شده در  بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط ... 

(این پست ناتمام مربوط به تابستان پارسال است که آن موقع نوشتم و ثبت موقت کردم تا به امروز...)


- حاضرند خانه هاشان را به آقا و خانم اسمیت اجاره دهند اما به حضرت عیسی(ع) نه! فقط یک گناه وجود دارد!

- کسی امروز به من گفت شما آنجائی ها خوش بحالتان است٬ یک ماهی آنجا بودم و زندگی را در جریان و شاداب یافتم... حرفش به دلم نشست آخر من هم یک ماهی است اینجا بوده ام و دیدم مردم بدنبال خوشی می دوند امان از اینکه خوشبختی پشت سرشان است!*

- می گویند چرا پشت برخی از کلماتتان "و" می گذارید ولی خودشان هم نمی دانند چرا آنها این کار را نمی کنند!

- این روزها - گاهی اوقات - بیش از پیش شاکی ام و تنها٬ فکر کردم خداوند مهربان ما را از آنجا اجتماعی آفرید تا قسمتی از مشکلاتمان را با دست و دل یکدیگر حل کنیم تا بیشتر شکرش بجای آوریم و کمتر شکایت کنیم

- کمتر خواب می بینم ولی وقتی میبینم... گمانم این چندمین (کمتر از انگشتان یک دست) خوابی بود که اشکم دم مشکم داد... "عشقتان را به عزیزانتان ابراز کنید٬ امکان دارد فردا خیلی دیر شود"

- مدتی است مشکوک می زند... سکوتش نگرانم می کند...

- ...


* یادتان است آن سگی که در برنامه کودک بدنبال دم خود میدوید و هیچوقت نمیرسید!؟

+ نوشته شده در  بیستم بهمن 1387ساعت   توسط ...  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1387ساعت   توسط ...  |