|
..:: درآ که در دل خسته توان در آید باز ::..
|
کمکم میکنی!؟... راهی گذاشتم هنوز!؟
...

دارم (( اميد )) عاطــفتی از جانب دوست
کردم جنايتی و (( اميدم )) به عفو اوست
...
بعد از کلی سکوت...
...
...
انگار سالها گذشته از روزی که برای اولین بار نوشتم٬ بدون هیچ اجباری... کسی نگفته بود بنویس علم بهتر است یا ثروت؟ (( خودم )) دوست داشتم بنویسم... دوست داشتم بتونم برای کسی و کسانی که در هر حدی دوستشون دارم هدیه ای داشته باشم... میدونم که دستم خالی بود... که میدونم همین حالا هم چیزی ندارم بجز (( امید )) که با شما قسمت کنم... گیرم که همونم چندان پایداری نداره٬ زندگی پستی و بلندی زیاد داره٬ (( امید )) یه روز هست و یه روز بازم هست ولی من و تو بی توجهیم بهش!... گاهی وقتا بی هوا یادمون میره که چقدر قابل احترام هستیم... (( امید )) یه کلیده...
فقط (( امیدوارم )) (( امیدم )) رو از دست ندم!
چقدر سخته برام که بنویسم... فقط خدا میدونه چند دفعه و چند ساعت نشستم پشت مانیتور و دفترچه یادداشتم بی هیچ نتیجه ای! امشب دل به دریا زدم و تصمیم گرفتم هرطور شده بنویسم این شروع سخت رو... بازم (( امیدوارم )) که این سختی فقط واسه پست اولم باشه...
آره... من دوست دارم بنویسم... من اینجام که کمکم کنید بنویسم... اعتقاد دارم نوشتن در هر سطحی یه نعمته بزرگه از طرف خداوند... یه هدیه است...
میدونم که پستی نیست در حد پستهای زیبای شما... ادعا هم نمیکنم که اینجا فقط برای خودم مینویسم... دفترچه یادداشت توی کیفم بهتر بود واسه همچین کاری... ...
خداوند رو شاکرم که اینجام
ارادتمند جملگی شما
سروش ا.