فردا شب شب قدره ...
همه ميگن شب قدر رو درياب ...
ميگن خدا دراي رحمتش رو باز گذاشته ...
ميگن هر چيزي ازش بخواي بهت ميده ...
ميگن برا مريض ها دعا کن شفا پيدا کنن ...
ميگن خدا رو اين شب ميشه ديد ...
ميگن ...
اما اونا مطمئن هستن ؟؟؟!!!!
نکنه ديشب بوده ؟؟؟
آخه ديشب يه بيمار شفا پيدا کرد ...
ديشب گناه هاي يکي بخشيده شد ...
ديشب يه نفر رحمت خدا رو ديده به چشم ...
ديشب يکي خدا رو ديده ...
ديشب ...
ديروز ...
هفته پيش ...
ماه گذشته ...
...
اونا مطمئن هستن ؟؟؟!!!
درهاي رحمت هميشه باز هستن ...
خدا هميشه ديدنيه ...
چشماتو باز کن ...
شب قدر بهانه است ... که بهتر ببيني ...
امشب ... فردا شب ... هفته آينده ...
همه و همه رو ...
اگه قدر بدوني قدره !!!
* مربوط به شب قدر سال گذشته... این پست پارسالم رو خیلی دوست داشتم...
+
نوشته شده در سی ام مهر 1384ساعت توسط ...
|
...*
-------------------------------------------------------------
* نیم ز کار تو غافل همیشه در کارم
که لحظه لحظه تـــو را عزیزتر دارم
به جان پاک تو و آفتاب سلطنتم
که من تو را نگذارم به مهر بردارم
هزار شربت شافی به مهر برجوشید
از آن شبی که بگفتی به من که بیمارم
+
نوشته شده در بیست و نهم مهر 1384ساعت توسط ...
|

ربنا افرغ علینا صبرا ...
ساقی بيا که هاتف غيبم به مژده گفت
با درد { صبر } کن که دوا میفرستمت
+
نوشته شده در بیست و یکم مهر 1384ساعت توسط ...
|
يا رب از ابر هدايت برسان بارانی
پيشتر زان که چو گردی ز ميان برخيزم*
*...
+
نوشته شده در بیستم مهر 1384ساعت توسط ...
|
حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
بیا بگشای در بگشای دلتنگم...
+
نوشته شده در هجدهم مهر 1384ساعت توسط ...
|
برخیز تا یکسو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
+
نوشته شده در هجدهم مهر 1384ساعت توسط ...
|
زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
گر چه ماه { رمضان } است بياور جامی

+
نوشته شده در سیزدهم مهر 1384ساعت توسط ...
|
{گلعذاری} ز گلستان جهان ما را بس
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
...
+
نوشته شده در یازدهم مهر 1384ساعت توسط ...
|
از گورخر پرسيدم
آيا تو سياه هستي با خط هاي سفيد
يا كه سفيدي با خط هاي سياه؟
و گورخر از من پرسيد
آيا تو خوبي با عادت هاي بد
يا بدي با عادت هاي خوب؟
آيا آرامي اما بعضي وقتها شلوغ مي كني
يا شلوغي بعضي وقتها آرام مي شوي؟
آيا شادي بعضي روزها غمگين مي شوي
يا غمگيني بعضي روزها شاد؟
آيا مرتبي بعضي روزها نامرتب
يا نامرتبي بعضي روزها مرتب؟
و همچنان پرسيد و پرسيد و پرسيد...
...*
* شل سیلور استاین
+
نوشته شده در نهم مهر 1384ساعت توسط ...
|
امشب باید شروع کنم...
باید همه فکرم رو جمع کنم...
این دفعه باید فرق کنه با همیشه...
آره... واسه همینم امروز اون کارو کردم...
یعنی میتونم!؟
باید بتونم... اگه نه توی این مرداب فرو میرم... اینو میدونم...
شاید بگن احمقه! نمیدونه زندگی یعنی چی...
...
ولی میدونی که اونا نمیدونن...
کمکم میکنی!؟
کمکم میکنی...
آخه میدونی که...
امشب باید شروع کنم!
...
+
نوشته شده در نهم مهر 1384ساعت توسط ...
|
آینهی رنگ تو عکس کسیست
تو ز همه رنگ جدا بودهای
(( بسم الله الرحمن الرحیم ))
...
+
نوشته شده در هشتم مهر 1384ساعت توسط ...
|
{ اکنون که گل سعادتت پربار است . دست تو زجام می چرا بیکار است . می خور که زمانه دشمنی غدار است . دریافتن روز چنین دشوار است }
+
نوشته شده در ششم مهر 1384ساعت توسط ...
|
- من: مادر جورابای من خشک شده؟
- مادر: آره... روی بنده...
(من در حال حرکت به سمت بند رخت )
- مادر: حواست باشه لنگه به لنگه برنداری پسرم!
( جورابارو برداشتم و دارم با عجله میپوشم ) - من: ( با گلگی ) مامان مگه من بچه ۵ ساله ام که اینجوری میگی؟
- مادر: ( یه مکث٬ یه نگاه ) بچه ی ۵ ساله خودم!!! حالا دیدی اشتباهی برداشتی!!!
( چشمام افتاد به جورابای لنگه به لنگه ای که برداشته بودم !!! )
- من: نه... چیزه... خواستم ببینم حواس شما هست یا نه!!!
- مادر: ( خیلی بزرگوارانه ) دیدی که حواسم هست...
- ...
( آره... هنوزم بچه ام... به مامان نگفتم... شما هم اگه شستتون خبردار شد یه وقت به کسی نگیدا... این یه رازه که فقط من میدونم و خدا... هیسسس!!! )
+
نوشته شده در یکم مهر 1384ساعت توسط ...
|