|
..:: درآ که در دل خسته توان در آید باز ::..
|
...
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را،میکنم دانه دانه، به دل می گویم:
خوب بود این مردم ،دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار:اشک می ریزم
مادرم میخندد
رعنا هم

{...}
دلم این روزا شده مثل یه دفتر که پر بوده از نوشته ها و نقش ها ولی یکی همه رو پاک کرده با پاک کن...
سپیده اما نه مثل اولش...
آن يار کز او خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عيب بری بود
دل گفت فروکش کنم اين شهر به بويش
بيچاره ندانست که يارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شيوه او پرده دری بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شيوه صاحب نظری بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آری چه کنم دولت دور قمری بود
عذری بنه ای دل که تو درويشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از اين رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از يمن دعای شب و ورد سحری بود