تبليغاتX
پیرسوک
..:: از در در آمدی و من از خود به در شدم ::..

( چند سطری که پیش رو دارید مقدمه ی کتاب "بیاد شیراز" هست بقلم منصور صانع... میدونم که نوشتنش اینجا ممکن هست نامربوط بنظر برسه ولی... به این امید مینویسم که همه ی شما در حسی که من نسبت به این متن ساده داشتم سهیم باشید علی الخصوص یک نفرتون!!! )

 

 مجموعه حاضر یادی از شیراز قدیم است٬ شیراز دوران کودکی٬ روزهای قتل و رفتن به دارالسلام۱ ٬ خرید آبدزدک و برق زدن خزوک های طلایی۲ زیر نور آفتاب و برگشتن به خانه سر ظهر از کوچه پس کوچه هایی که بوی خوروش سبزی از خانه های آنها به مشام می رسید٬ روزهای تولد صاحب الزمان و گذاشتن توپ تخم مرغی روی فواره حوض جلو غرفه های مغازه ها٬ روزگار فیلم های وسترن و فانتوماس۳ ٬ بعد ازظهر های داغ تابستان و سانس دو فیلمه و نون دو پیازه آلوی۴ جلو سینماها و عصر ها وقتی منگ از کوچه پشت سینما مترو خارج می شدی٬ بوی عجیبی به مشامت می خورد باغ وحش سیروس قهرمانی و عصر های جمعه و خرس بیچاره ای که در قفس بود که نه می توانست دور بزند و نه راه برود و فقط مجال تلوتلو خوردن داشت٬ صحرا های کاهویی خیابان باغشاه۵ و کش رفتن آنها در حین قدم زدن بسوی خونه عمه٬ خیابانهای خلوت و تک و توک ماشینهای در حال گذر٬ خیابان وصال و خیام و گل اشرفی های۶ که دسته دسته روی سرما می ریختند٬ حمام شاپوری٬ چای شیرین اوستای حمام و هوای سردی که وقتی از در حمام خارج می شدیم بسروصورتمان می خورد٬ رفتن دوشنبه ها به آستانه سید علاءالدین حسین و بعد خوردن آش کارده۷ ٬ عید و گربه نوروزی۸ و پری که لای کتاب می گذاشتیم۹ و بچه ها بهش شکر می دادن ( چون فکر می کردیم زنده است! ) باغ رفتن تابستونها همراه پدر و بعد از ظهرها هم آب تنی با لنگ توی جوب آب۱۰ ٬نترس ها می رفتن تو تنوره آسیاب۱۱ ٬ آسیابی که بوی کنار۱۲ همه ی فضایش را پر کرده بود و زمستانها رفتن به باباکوهی و موقع ناهار و سیب زمینی های درسته توی دیگ غذا٬ پپسی کوچک۱۳ و کرایه نفری ۵ ریال۱۴ ٬ بستنی بندی سه راه احمدی و قسمت زنانه۱۵ که با مادر می رفتیم و زنگ می زدیم تا بستنی بیاورد٬ کیهان بچه ها و عباس یمینی شریف و خلبان بی باک۱۶ ٬ روزهای سینه زنی و حرکت اسبی که شبیه ذوالجناح و بابام که توی باغچه کنار خیابان می نشست و می گریست...

 

۱. قبرستان قدیمی شیراز.
۲. بازیچه ای گلی به شکل سوسک بود که زرورقی رنگی دور آن می پیچیدند و چهار فنر به اصراف آن آویزان می کردند.
۳. سری فیلمهایی که قهرمانی شبیه بتمن داشت و در دهه شصت میلادی در فرانسه ساخته می شد.
۴. غذایی در شیراز با سیب زمینی٬ پیاز و گوجه فرنگی درست می کنند.
۵. خیابان فلسطین فعلی.
۶. شکوفه درخت نارون.
۷. آش ترشی که با کارده که گیاهی بومی به جنوب فارس است پخته می شود.
۸. در اطراف شیراز و در کوه های نزدیک به شهر در اواخر اسفند کرمهای پشمالوی رنگارنگی دیده میشوند که بعدا به پروانه تبدیل می شوند. این کرمهای پشمالو را گربه نوروزی می گویند.
۹. در سی چهل سال پیش بچه ها برای سرگرمی لای کتاب خود پر می گذاشتند که پولدارها معمولا از پر طاووس و بقیه از پر مرغ و خروس استفاده می کردند!!
۱۰. منظور جوی آب است.
۱۱. قسمت دودکش مانند آسیاب های آبی که آب را با فشار از بالا به پائین هدایت کرده و سنگ آسیاب را به حرکت در می آورد.
۱۲. منظور سدر است.
۱۳.معمولا پپسی در دو اندازه عرضه می شد. اندازه کوچک ۵ ریال و اندازه بزرگ را ۶ ریال می فروختند.
۱۴. کرایه تاکسی در شیراز یک نفر پنج ریال دو نفر هفت ریال و سه نفر ده ریال بود.
۱۵. تا چند سال پیش٬ کافه ها دو قسمت مجزای زنانه و مردانه داشتند که جهت اطلاع فروشنده زنگی را در کنار هر میز در قسمت زنانه تعبیه می کردند.
۱۶. داستان مصوری در کیهان بچه ها در دهه ی چهل.

 

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1385ساعت   توسط ...  | 

 

  در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست. اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی٬ باک نیست. اگر جمله را به جای آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی هیچ نکرده باشی. همچنان که پادشاهی٬ تو را به ده فرستاد برای کاری معین. تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی. چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی٬ چنان است که هیچ نگزاردی. پس آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود٬ آن است. چون نمی گزارد پس هیچ نکرده باشد...

 

( فیه ما فیه / مولانا جلال الدین محمد بلخی )

 

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1385ساعت   توسط ...  | 

 

ستاره برای رسیدن نیست... فقط راه رو نشونت میده!

( مثل انگلیسی )

 

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1385ساعت   توسط ...  | 

 

سلام...
کما فی السابق ارادتی هست:) چند روزی هست که با خودم کلنجار رفتم که یه چیزی بنویسم... چند دفه هم نوشتم و دیدم چیز قابل عرضی برای دوستان نیست... حرف دل نبود٬ حرف دلتنگی بود...
 سرتون رو درد نیارم... امروز قسمت شد مهمان حافظ بشم... بیاد شما هم بودم... اینم امانتی تحویل شما:

ساقی حديث سرو و گل و لاله می‌رود
وين بحث با ثلاثه غسّاله می‌رود

می ده که نوعروس سخن حد حسن يافت
کار اين زمان ز صنعت دلاّله می‌رود

شّکرشکن شوند همه طوطيان هند
زين قند پارسی که به بنگاله می‌رود

طی مکان ببين و زمان در سلوک شعر
کاين طفل يک شبه ره يک ساله می‌رود

آن چشم جادوانه عابدفريب بين
کش کاروان سحر ز دنباله می‌رود

خوی کرده میخرامد و بر عارض سمن
از شرم روی او عرق از ژاله می‌رود

از ره مرو به عشوه دنيا که اين عجوز
مکّاره می‌نشيند و مختاله می‌رود

باد بهار می‌وزد از گلستان شاه
و از ژاله باده در قدح لاله می‌رود

حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين
خامش مشو که کار تو از ناله می‌رود

 

اگه سکوت می کنم... اگه زبانم به گفتن و دستم به نوشتن نمیره... اگه دوست ندارم حرف های پریشانی و حرفای بی ثمر بزنم و وانمود کنم که "وایییی!!! چه ظلم بزرگی به من شده٬ این حق من نبود"... که بشینم و از بدی زمانه بگم که روزگار غریبیست نازنین... که فریاد بزنم خدا خیلی وقته که من رو فراموش کرده... و اگه از رنج نگم تا وقتی که امید گنجم هست...
همه امیدم تویی ای (( خداوند بخشنده ی مهربان ))
...

 

+ نوشته شده در  دوازدهم فروردین 1385ساعت   توسط ...  |