تبليغاتX
پیرسوک
..:: درآ که در دل خسته توان در آید باز ::..


 ما زیاران چشم یاری داشتیم
 خود غلط بود آنچه می پنداشتیم 

 گفت و گو آیین درویشی نبود
 ورنه با تو ماجراها داشتیم 

 شیوه چشمت فریب جنگ داشت
 ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

...

+ نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت   توسط ... 


دیدید یه وقتایی میای یه چیزایی مینویسی که سبک بشی...
مینویسی بعدش میبینی کسی که میاد میخونه چه گناهی کرده بیچاره!؟ که بیاد و ناله های تو رو بخونه...
بعدش پاکشون میکنی ولی ته دلت هست که یه چیزی بنویسی... که لااقل چهار روز دیگه ببینی چه حالی داشتی ( ولو الباقی نفهمن )
و بشینی و با بدبخت بیچارگی بنویسی... بازم وسواسی باشی که اینی که مینویسی درسته یا نه...!
و اون موقع همون پستت هم علی الظاهر بدستان مبارک لاگستان به باد فنا میره ( یعنی وقتی پست میکنی همه چی پاک میشه و صفحه ورود میاد پیش چشمت و آی دی و پسورد میخواد! )
و دهنت باز میمونه که چکار کنی!؟... که آخرش هیچی به هیچی شد...
همه اینا رو داشتید!؟...

الان از همون وقتاست!!!

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط ...  | 

 

...
نکنی گر هوسی ملکوتی نفسی
تو که مرغ فلکی منشین در قفسی
به چه دل بسته شوی به خدا خسته شوی
چو مرادت نبود به مرادی برسی

 

+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط ...  | 

...
خیلی سخت است آدمهای اطراف که هر روز با آنها سر و کله میزنی جنسشان جنس دیگری باشد... با آنها باشی و نباشی دلت میگیرد... نباشی از بی همزبانی و باشی از مرگ روزانه ات... از شدت دنیای فانی... که هر روز درگیر قیمت مرغ باشی و تخم مرغ! مدل گوشی... و هزار چیز دیگر...
علی رغم همه چیز عادت میکنی... دوستشان داری... دوستت دارند... بالاخره انسانند... منشاتان از یک جاست... مقصد ولی...
...
روزگار بهتری بود وقتی که تنهاتر بودم... یک نفر بود آمد و در را پشت سرش نبست!... از آن روز خیلی ها آمدند... کلی آشغال ریختند... همه جا را به هم ریختند... کم بودند کسانی که مراعات کنند و حرف دل بزنند... حرف هایی که بوی بچگی میدهند...
...

دلم هوای خیلی چیزها کرده...
می گویند از خداوند کم نخواهید...  آخر در محضر پادشاهان طلب دانه جویی کردن روا نیست... خوشش نمی آید...
چیز ساده ایست... ولی دشوار...
میدانی از چه صحبت میکنم...
...

+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط ...  | 

خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم               دیبـــا نتوان کردن ازین پشم که رشتیـــم
دنیا که درو مرد خدا گل نسرشته است               نـــامرد کـه ماییـــم چرا دل بـــسرشتیـــم
ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز               کامروز کسی را نه پناهیـــم و نه پشتیـم
(( سعدی )) مگر از خرمن اقبـال بزرگان               یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم

 

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1385ساعت   توسط ...