|
..:: از در در آمدی و من از خود به در شدم ::..
|
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
...
دیدید یه وقتایی میای یه چیزایی مینویسی که سبک بشی...
مینویسی بعدش میبینی کسی که میاد میخونه چه گناهی کرده بیچاره!؟ که بیاد و ناله های تو رو بخونه...
بعدش پاکشون میکنی ولی ته دلت هست که یه چیزی بنویسی... که لااقل چهار روز دیگه ببینی چه حالی داشتی ( ولو الباقی نفهمن )
و بشینی و با بدبخت بیچارگی بنویسی... بازم وسواسی باشی که اینی که مینویسی درسته یا نه...!
و اون موقع همون پستت هم علی الظاهر بدستان مبارک لاگستان به باد فنا میره ( یعنی وقتی پست میکنی همه چی پاک میشه و صفحه ورود میاد پیش چشمت و آی دی و پسورد میخواد! )
و دهنت باز میمونه که چکار کنی!؟... که آخرش هیچی به هیچی شد...
همه اینا رو داشتید!؟...
الان از همون وقتاست!!!
...
نکنی گر هوسی ملکوتی نفسی
تو که مرغ فلکی منشین در قفسی
به چه دل بسته شوی به خدا خسته شوی
چو مرادت نبود به مرادی برسی
...
خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم دیبـــا نتوان کردن ازین پشم که رشتیـــم
دنیا که درو مرد خدا گل نسرشته است نـــامرد کـه ماییـــم چرا دل بـــسرشتیـــم
ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز کامروز کسی را نه پناهیـــم و نه پشتیـم
(( سعدی )) مگر از خرمن اقبـال بزرگان یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم