|
..:: درآ که در دل خسته توان در آید باز ::..
|
...
موهاشو محکم بدست گرفتم...
بطرز وحشتناکی سرش رو به دیوار می کوبم...
نه یه دفه... نه دو دفه...
گرمای خونش رو روی دستام حس می کنم...
توی یه چرخش محکم هلش میدم طرف ستون...
هوش و هواسش واسه خاطر ضربه قبلی درست کار نمیکنه...
محکم تر از دفه ی قبل به ستون میخوره...
"باید" نابودش کنم...
بسرعت به طرفش میرم...
از رو زمین جمعش میکنم...
یه حوض پر از آب اونجاست...
سرش رو زیر آب میکنم...
تقلا میکنه...
یواش یواش حس میکنم رنگش رو به کبودی میره...
ولی نبایست زنده بمونه...
آخه بیشتر از کپنش حرف میزد!
تا اون باشه مزاحم زندگی من نشه...
با یه حرکت خودش رو از دستم در میاره...
با لگد بسمت شیکمش میرم...
اونجا رو زمین افتاده...
از درد به خودش میپیچه...
دوباره بلندش میکنم...
طرف پنجره بزرگه هلش میدم...
با سر میره توی شیشه و شیشه خورد میشه...
تعداد زخماش از تعداد موهای سرش هم بیشتره!
.
.
.
حالا...
اون اونجاست...
صدای ناله اش همه جا پیچیده...
و من...
نشستم...
و فکر میکنم که دارم فکر میکنم!...
" به هزاران دلیل مسخره ای که واسه کشتن و ناکار کردن هزاران چیز درست در ذهنم پروراندم... "
و به این قکر می کنم قدیمیها چقدر احمق بودن...
که در زندگی ایمان و گذشت داشتن!
که میرفتن کُتُو خونه* و پای درسای دموده شده ای مینشستن...
که هنوز هم دعواهای زناشویی زندگیشون رو از هم پاشون نمیکنه...
که سحر به امید روزی حلال با خداشون حرف میزدن!
مسخره است!
و گمان نکنم هیچ وقت درک کنن که از زندگی چیزی نفهمیدن...
نسل من میدونه... فقط اون میدونه...
که باید سیگار لایت کشید و شبانه روز به پوچی زندگی فکر کرد و اشعار سیاه زمزمه کرد...
که بایست فهمید روزی حلال سیخی چند!؟
که میدونه حق با اسرائیلی هاست چون بزرگترین رستوران زیر دریا رو ساختن!
که به حماقت حافظ و سعدی و شبستری و مولوی و... پی برده... که مطمئن هست زمانه ی اونها از حمله ی مغول و جنگهای ده ها ساله و بیماری های صعب العلاج و فقر و جهل خبری نبوده... آخه به جز نگار و شراب و باغ و گل و بلبل چیزی نبوده!
بله...
نسل من میفهمه... فقط اون میفهمه...
چون در سیستم نظام مند آموزشی تحصیل کرده...
چون مدرک علمی اش از قدیمی ها بالاتره...
چون...
.
.
.
در همین احوال...
سایه ای تمام وجودم رو در بر میگیره...
نه! باورم نمیشه...
بلند شده واستاده روبروم...
با تمام وقار - بی اینکه احساس کنی زخمیه یا از درد دم مرگه - دستش رو بطرفم دراز میکنه...
دستی که بوی دوستی میده...
بوی مسخره ی دوستی!!!