روزها نیمی بکار بی مایه و نیمی به خواب بیراهه می گذرانم
- مجنون شده ام -
در خیابان پشت چراغ قرمز بودم بنده خدائی سر صحبت باز کرد٬ یادم نیست چه گفتیم فقط یکدفعه وسط صحبت* بی اختیار راه افتادم و بدون هیچ توجهی رفتم! بعد از طی مسافت زیادی متوجه این موضوع شدم..!
- دست خودم نبود -
هرچه هم که به در و دیوار می زنم برای یک وجب جای با عزت گوئی نمی شود
- نمیخواهد بشود! -
با لبخندی به پیشواز می آیند چنان که می گویم مجـ... بی تفاوت بدرقه ام می کنند
- بدرقه ام هم نمی کنند! -
با چه شوقی عزم سفر کرده بودم و چه برنامه ها...
هیچکس از لحظه ای بعد خبری ندارد که چه می شود و چه نمی شود اما...
- اما هیچ! -
انگار پیش رویم کسی نشسته و شکرپلو را با خورشت هویج و ترشی و ماست یکجا می خورد و محکومم به تماشا و ولاغیر!
فی الحال که دست روزگار بجز سکون ارمغانی نداشت
- مجنون شده ام -
.
.
.
* در متن اصلی "اوسط الصحبت" ذکر شده بود که فی المجلس به اصالت پارسی برگردان شد.
ب.ف: گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید --- گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو
+
نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1386ساعت توسط ...
|
همه بدبختیهای از زمانی شروع می شود که حرف ابلهان ( همان خردمندانِ زندگی بیمار خودشان ) برایتان مهم می شود و حماقتهای احمقانه شان را برایتان با شکوه جلوه می کنند و وقتی شما نیز مثل آنها شدید تازه خیالشان راحت می شود که یک فیل به فیلهای بالای درخت اظافه گشته!
همین که به خود آیید و راه خویش در پیش گیرید پچپچ ها شروع می شود و چپچپ نگاهتان می کنند و در ایدئولوژی های کثیفشان محکومتان می کنند که به گمان پریشان خودشان کمکتان کنند تا از جهل تان که مثل روز براشان روشن است نجاتتان دهند ( بخوانید "به لجن بکشانندتان!" )
ب.ف: همی رویم به شیراز با عنایت بخت --- زهی رفیق که بختم به همرهی آورد
+
نوشته شده در هفدهم مرداد 1386ساعت توسط ...
|