سر کوه بلند ابر است و باران
زمین غرق گل و سبزه ی بهاران
گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت است
برای آن که دور افتد ز یاران*
* مدتی است عزیزی از دیار قدیم به خوابم می آید و خواب پریشان ریش ریش می کند و دیگر هیچ...
- کم می شود که آن روز روز شود! -
می دانم -و نمی دانم- چون و چرای ماجرا را اما...
زبان -حساب و کتاب- نفهم است این دل من، هر بار که کل ماجرا را برایش از سیر تا پیاز تعریف و تفسیر می کنم
می گویم برای چه کار به اینجا کشید
می گویم باید چنین می شد تا سنگ روی سنگ بند شود
می گویم هر چیزی که تو می خواهی شاید بصلاح نباشد
می گویم شاید تقدیر اینچنین بوده
و می گویم و می گویم...
...
مکثی می کند، می گوید: فهمیدم... اما...
{ اما... امان از این اما... }
+
نوشته شده در بیست و دوم آبان 1386ساعت توسط ...
|