08:28 صبح(امروز): فقط خدا می داند که چه قدر لذت بردم و دلم باز شد.
خدایا شکرت بخاطر سلامت، بخاطر همه چیز...
08:25 صبح(امروز): وقتی که دیشب را -بعد از یک روز با اندکی کسالت- حسابی استراحت کردم و صبح زود سر کار آمدم و طبق برنامه هر روز کمی در وبسایت های خبری و هنری تیترها را گلچین کردم و خبرها و مقالاتی که به نظرم ارزش خواندن را داشت در صفحات متعدد باز کردم و مشغول خواندن شدم، ناگهان صدایی از پنجره ای -که بر خلاف روزهای گذشته کمی بازش گذاشته بودم تا هوا تازه شود- توجهم را قاپید، علی الظاهر صدای هر روزه ی گنجشکی بود که در فضای خالی حیاط خلوت پشت پنجره پیچیده بود.
هنوز نمیدانم که آن گنجشک آواز خاصی خواند یا بدن من واقعیت روزمره ی "سلامت" را واقعاً حس کرد.
+
نوشته شده در بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط ...
|
صادق اگر باشم، با خودم، با شما، با خدا دور افتاده ام. از خودم، از شما، از خدا.
از روز اول که نوشتم بنایم بر این بود که حرف دل بزنم که بیشترین لذت دنیا این است که حرف دل بزنی و بر دل صاحبدلی بنشیند و سری تکان بدهد و چیزی بگوید و یا اصلاً هیچ نگوید. مهم حسی است که فی مابین تان رد و بدل می شود. همیشه بهترین لحظات زندگی ام چنین لحظاتی بوده است. بیراه اگر نگویم یکی از مصداق های خوشبختی یک نفر در زندگی تعداد و کیفیت لحظات نابی است که خلق کرده و یا در مواجهه با آن قرار گرفته است و تداوم آن، در کار، در دوستی، در عاشقی و کلاً در زندگی.
حال به یک سال قبلم نگاه می کنم، یا توقع من بالا رفته که چیزی نمی بینم و یا کمی-یا بیشتر- سستی کرده ام. امشب شاید برایم اولین شب ماه مبارک بود. منظورم شروع تقویمی و کاهش ساعت کار و تنبلی هایم و پرخوری هایم نبود، منظورم دقیقاً لحظه ای بود که متوجه حضور ماه مبارک شدم که مرا با ماه های مبارک سالهای پیش متصل کرد با عاشقی هایم، شب هایی که کتابهای بسیاری خواندم، با ترس های یک تصمیم مهم که خوشبختانه به سرانجام رسید، حتی خاطره ی آن شب که-در تهران- با دوستانی قرار بود به بهانه افطاری ملاقات کنم و چقدر مشتاق بودم و چنان به تب و لرز و آنفولانزای غیر خوکی افتادم که نتوانستم حتی بیایم و یک نظر ببینم دوستان را -که انشاءالله به همین زودی ها ببینم-.
اما حال میبینم که دور افتاده ام. اقتضای سن است یا زمانه، غفلت من است یا نیست نمیدانم اما زندگی ام از مداری که داشت خارج شده و من قدرت آن را ندارم که تشخیص دهم که این مبارک است یا نیست، عاقبت بخیری در آن است یا نیست. اصلاً ماه رمضان است و همین دغدغه ها که لحظاتی دارد که کمی تامل می کنیم به لطف خداوند.
امشب از خداوند همین را می خواهم که به همگی ما این لطف را داشته باشد که آنقدر دور نشویم که صدای دل مان را نشنویم...
انشاءالله
رمضان تان پر برکت
دهم رمضان 1430 هـ.ق
+
نوشته شده در نهم شهریور 1388ساعت توسط ...
|
مدتــــی ایــــن مثــــنوی تــــأخیر شــد
اومدم یه پست جدید بزنم باز دیر شد!*
* سلام دوستان. کمافی السابق دعاگوی شما هستم.از ابراز لطف شما که سر می زنید ممنون و ببخشید که نتوانستم بازدید را بجا آورم. خواستم یک پست جدید هوا کنم که از قرار دیشب و امشب فرصت مناسبی فراهم نشد. منتهی چون صفحه "پست مطلب جدید" را باز کرده بودم و نیت به نوشتن داشتم کارتی زدم که بدانید "هنوز" زنده ام. انشاءالله می آیم و "نه بعض شما" می نویسم، انشاءالله!
+
نوشته شده در هشتم شهریور 1388ساعت توسط ...
|